![]() |
![]() |
|
| حرف دل |
![]() |
|
+ نوشته شده در
نوزدهم تیر 1387ساعت 12:13 توسط نیلوفر |
|
|
برو قاصد كه در رفتن ثواب است به تعجيلي برو حالم خراب است به تعجيلي برو در پيش دلبر بگو اين دل دما دم در عذاب است |
|
+ نوشته شده در
سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:32 توسط نیلوفر |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:33 توسط نیلوفر |
|
|
باز شب آمد تا.... دوباره روح سرگردان و سرد مرگ . دوباره تازيانه هاي بيرحم و بلورين مرگ...دوباره ريزش ناگزير و اجباري وقتل و عام برگ... تكرار كنند قصه هاي تلخ و روزهاي نا اميدي مرا... روح من ديگر مسخ هر چه نور..هر چه شورو هرچه شعور... چه عذابي بود آن روز... آنروز كه بر مي داشتند پنجره هاي دلم را و بر جاي آن مي كشيدند ديواري ضخيم از آجرهاي ترديد واضطراب...تا مبادا كلبه ي دلم را كلبه ي خالي از عشق و مملو از تنهايي ام را... كور سوي اميد روشن كند...ديگر ز اميد نا اميدم... ديگر شسته اند معنا و مفهوم خورشيد را از ذهن من... در افكارم باران نيست.رود نيست...ترا نه و سرود نيست... بردند از من غرور را...سرور را...شعر و احساس و شعور را... كشتند در من زندگي را عشق را بندگي را... در سينه ام مدفون شده اجساد نا كام...اجساد بي نام... آمال و آرزو هايم.... باز حرف دل يك بیدل افسرده حال: باز تنها شدم...
|
|
+ نوشته شده در
بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:58 توسط نیلوفر |
|
|
و اي باران...باران شيشه ي پنجره را بارن شست... از دل من امااااااااا... چه كسي نقش تو را خواهد شست... اي عزيز من بي تو چه سخت است كه من جز كلمات چاره ي دگر نداشته باشم...هرچند عزيزي چون تو را دارم و غمي ندارم پس با تو بودن را با نگارش و چهره ات به هم آميخته و به تو از تو مي نويسم.... با تو من همه ي رنگ هاي اين سرزمين آشنا را مي بينم... با تو آهوان اين صحرا كودكان هم بازي منند... با تو كوهها هاميان وفادار خاندان منند... با تو من با بهار مي رويم... با تو من در عطر ياسها پخش مي شوم... با تو من در هر تندر فرياد شوق مي كشم... با تو من عشق را.... شوق را..زندگي را... و مهرباني پاك خداوندي را مي شنوم... با تو من در غربت اين صحرا...در سكوت اي آسمان... و در تنهايي اين بي كسي غرق شوق و خروش و جمعيتم...با تو درختان برادران منند...و گلها كودكان من... پس وجودت هميشه زلال و پاك و هميشه در جريان است..... |
|
+ نوشته شده در
هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:51 توسط نیلوفر |
|
|
شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد دلم براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد نشسته اي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد تو اشتباه نكردي گناه آدم بود اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد من آشناي تو بودم ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد براي من فقط اين دل زعشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم فروردین 1387ساعت 20:4 توسط نیلوفر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:42 توسط نیلوفر |
|
|
كاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود كاش بودي تا فقط باور كني بي تو هرگز زندگي زيبا نبود |
|
+ نوشته شده در
نهم فروردین 1387ساعت 16:33 توسط نیلوفر |
|
دوستاي گل و عزيزم... امسال در كنار شما دنياي شيريني رو تجربه كردم و از اين بابت خوشحالم...... مرغ عاشق منوچهر علي رضا طاها محمد رضا آرمين داريوش بهزاد مصطفي آناتما و........ از همتون كه تو اين مدت در كنارم بودين ممنون....البته بعضياتون خيلي بهم لطف دارين... حالام اومدم تا ضمن تشكر از تك تكتون آخرين آپ امسال و با به پيشواز رفتن عيد و تبريك به تك تكتون تموم كنم.... دست حق پناه همتون...تا سال بعد خدا نگهدااااااااار... ((عيد نوروز بر همگيتان ميمون و مبارك)) |
|
+ نوشته شده در
نوزدهم اسفند 1386ساعت 9:31 توسط نیلوفر |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دهم اسفند 1386ساعت 16:10 توسط نیلوفر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نازنینم جای مهتاب به
تاریکی شبهایم تو بتاب.... من دختری ام از دیار معرفت که رسم نامردی و خنجر زدن را نمی دانم...می هراسم از هرچه تاریکی و تنهاییست...غم من غمگین تر از آن است که در ذهن آدمی گنجد... آرزومند طلوع هرچی شادی و غروب هرچی غمم...آرزومند اینکه همه به آرزوهای کوچیک و بزرگشون برسن... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
|
RSS
|